قصه کودکانه : خرگوشی که از تاریکی نمیترسید

در این قصه میخواهیم با یک خرگوش کوچولوی بامزه به اسم «برفی» همراه شویم؛ خرگوشی که یک شب تصمیم میگیرد با ترسهای کوچکش روبهرو شود و قدمی به بیرون از خانه بگذارد. برفی در این ماجرا یاد میگیرد که شجاعت یعنی با وجود ترس، کار درست را انجام بدهیم و به دیگران کمک کنیم. حالا با هم ببینیم برفی در آن شب مهتابی چه ماجراهایی را پشت سر میگذارد…
قصه کودکانه برای خواب
یکی بود، یکی نبود. در دل یک جنگل سبز و قشنگ، خرگوش کوچولویی زندگی میکرد به اسم «برفی». برفی گوشهای بلند، دم پنبهای و یک بینی کوچولوی صورتی داشت.
هر شب قبل از خواب، از مامانش میپرسید:
«مامان، وقتی هوا تاریک میشه، جنگل نمیترسه؟»
مامان خرگوشه لبخند میزد و میگفت:
«نه عزیزم. شب، پتوی نرم زمین است. همهی گلها، درختها و حیوانها زیر این پتو استراحت میکنند.»
یک شب که ماه مثل یک چراغ نقرهای در آسمان میدرخشید، برفی تصمیم گرفت چند قدم از لانه بیرون برود.
همان موقع صدای آرامی شنید.
«هیس… هیس…»
اول کمی ترسید، اما جلوتر رفت. دید یک جوجهتیغی کوچولو راه خانهاش را گم کرده و گوشهای نشسته است.
برفی گفت:
«نترس! من کمکت میکنم.»
آن دو با هم راه افتادند. کرمشبتابها مثل چراغهای کوچک راه را روشن میکردند، جیرجیرکها برایشان آواز میخواندند و ماه از بالای آسمان لبخند میزد.
بالاخره خانهی جوجهتیغی را پیدا کردند. مامان جوجهتیغی با خوشحالی گفت:
«ممنونم برفی! امشب تو شجاعترین خرگوش جنگل بودی.»
برفی لبخند زد و فهمید شجاع بودن یعنی حتی اگر کمی بترسی، باز هم برای کمک به دیگران قدم برداری.
وقتی به خانه برگشت، مامانش او را بغل کرد، پیشانیاش را بوسید و گفت:
«دیدی؟ شب ترسناک نیست؛ شب پر از ستاره، مهربانی و خوابهای قشنگ است.»
برفی چشمهایش را بست، صدای جیرجیرکها را شنید و زیر نور مهربان ماه، آرام و شیرین به خواب رفت.
و از آن شب به بعد، هر وقت ماه در آسمان پیدا میشد، برفی لبخند میزد؛ چون میدانست شب، دوست مهربان همهی بچههاست.
پایان. 🌙🐇